دلباخته
به یاد او ، که یاد داد . تا یاد کنم یاد یاران از یاد رفته را ...
سلام بر دوستای خوب خودم ، بعد از مدتها اومدم یه آپ کنم ، ممنون از همه دوستای گل که واسم کامنت گذاشتن خیلی دوستتون دارم ............ من و تو می دانیم کز پی هر تقدیر حکمتی می آید منو فرسایش دل تو و تصمیم مکان ما و تقدیر و زمان چه شود آخر دل تنگی ها ؟ خدا می داند ...! چندیست ز یاران قدیمی خبری نیست ازآن همه خوبی و محبت اثری نیست چشمم به در و گوش به گوشی و دلم تنگ در کوچه تنهایی مارهگذری نیست هوا گرفته بود و باران می بارید کودکی آهسته گفت : خدایا ! گریه نکن درست میشه ... در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند ! مردمی که صادقانه دروغ می گویند خالصانه به تو خیانت می کنند در این شهر هر چه تنها تر باشی پیروزتری ...!!! پرسید : کدام راه نزدیکتر است ؟ گفتم : به کجا ؟ گفت : به خلوتگه دوست ! گفتم : مگر فاصله ای می بینی بین من و آنکس که دلم منزل اوست ... یادمون باشه که هیچ کس رو امیدوار نکنیم بعد یک دفعه رهاش کنیم چون خورد میشه می شکنه و اهسته می میره یادمون باشه ، قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره یادمون باشه ، قولی رو که که به کسی میدیم عملی کنیم یادمون باشه هیچ وقت کسی رو بیشر از چند روز چشم انتظار نذاریم چون ممکنه زیاد نتونه طاقت بیاره و .... بمیره !!! ..................................... چقدر سخته منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست بیهوده مکن عمرگران صرف رفیقان عمر صرف کسی کن که دلش مال تو باشد امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست . روزهاي تکراري ، گذشت آن لحظه هاي بيقراري کاش می آمدی و می دیدی که در این کلبه خاموش هنوز یادگار تو بجاست کاش یک لحظه سرود غم و اندوه مرا می خواندی که چه ها بر من آشفته گذشت !!! بود سوزی در اهنگم خدایا تو میدانی که دلتنگم خدایا دگر تاب پریشانی ندارم نه از آهن نه از سنگم خدایا...!!! کسی هر گز نمی داند چه سازی می زند فردا چه می دانی تو از امروز چه می دانم من از فردا همین یک لحظه را دریاب که فردا می شویم تنهای تنها ... تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود و به این قلب یتیم که خیالم میگفت تا ابد مال تو بود تو برو تا راحت تر تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم ...!
نه از قبیله ابرم نه از تبار کویرم که بی بهانه بگریمُ که بی ترانه بمیرم دلم برایت تنگ شده بود ولی اجازه نداشتم که از نسیم و از باران سراغی ازت بگیرم راه همچنان باقیست.... برای دلتنگی های خودم ... ياد بگذشته به دل ماند و دريغ نيست ياري كه مرا ياد كند ديده ام خيره به ره ماند و نداد نامه اي تا دل من شاد كند خود ندانستم چه خطائي كردم كه ز من رشته الفت بگسست در دلش جائي اگر بود مرا پس چرا ديده ز ديدارم بست هر كجا مي نگرم باز هم اوست كه به چشمان ترم خيره شده درد عشقست كه با حسرت و سوز بر دل پر شررم چيره شده گفتم از ديده چو دورش سازم بيگمان زودتر از دل برود مرگ بايد كه مرا دريابد ورنه درديست كه مشكل بروم تا لبي بر لب من مي لغزد ميكشم آه كه كاش اين او بود كاش اين لب كه مرا مي بوسيد لب سوزنده آن بدخو بود ميكشندم چو در آغوش به مهر پرسم از خود كه چه شد آغوشش چه شد آن آتش سوزنده كه بود شعله ور در نفس خاموشش شعر گفتم كه ز دل بردارم بار سنگين غم عشقش را شعر خود جلوه ئي از رويش شد با كه گويم ستم عشقش را مادر ؛ اين شانه ز مويم بردار سرمه را پاك كن از چشمانم بكن اين پيرهنم را از تن زندگي نيست به جز زندانم تا دو چشمش به رخم حيران نيست به چكار آيد اين زيبائي بشكن اين آينه را اي مادر حاصلم چيست ز خودآرائي در ببنديد و بگوئيد كه من جز او از همه كس بگسستم كس اگر گفت : چرا؟ باكم نيست فاش گوئيد كه عاشق هستم قاصدي آمد اگر از ره دور زود پرسيد كه پيغام از كيست گر از او نيست بگوئيد آن زن ديرگاهيست در اين منزل نيست !!! من چه گويم،که به راز دل من پي ببريد ره به سر منزل شوريده دلان،کي ببريد ساز،آن سوز ندارد که بنالد با ما بهر تسکين دل سوختگان،ني ببريد هر کجا که محفل گرمي است که رنگي خواهد قدحي خون دل ما،عوض مي ببريد در چمن غنچه پرپر شده اي گر ديديد پي به بي برگي ما،از ستم دي ببريد بهر تنبيه کريمان زمان،به که همان پيش سلطان يمن،هديه سر طي ببريد خون به دل هر که چون من رفت و دگر بازنگشت شاخه اي لاله به آرامگه وي ببريد سوز من سوز دل و،رنج شما رنج جهان من چه گويم که به راز دل من پي ببريد الو سلام منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم تنگ است اين شبها يقين دارم که ميداني صداي غربت من را ز احساسم تو مي خوانی شدم از درد تنهايي گلي پژمرده و غمگين ببار اي ابر پاييزي که دردم را تو ميدانی ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم چرا اي مرکب عشقم چنين آهسته ميراني تپش هاي دل خسته چه بي تاب و هراسانند به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني دلم درياي خون است وپر از امواج بي ساحل درون سينه ام آري تو آن موج هراساني هماره قلب بيمارم به ياد توشود روشن. چه فرقي مي کند اما تو که اين را نمي داني ...! صدایم خاطراتت بود خاطراتت لحظه هایم بود پس چی شد آن لحظه ها ... ؟ نمی دانم چرا قلبم شتابان می زند !!! می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم... واین بود حرف اول و آخر او و من اکنون فهمیدم که او از اول دروغ میگفت ازم پرسید:تو مال منی؟ گفتم آره مال خودخودتم هر کاری دلت میخواد با دلم بکن گفت:هرکاری؟ گفتم آره تنهام گذاشتو رفت ...! قسمت نشد تا در کنار هم بمانیم قسمت نشد تا در کنار هم بمیریم تا سرنوشت ما جدایی رو رقم زد ای یار عاشق از جدایی ناگذیریم فرصت نشد غمگینترین آواز خود را در خلوت مظلوم چشمانت بخوانم صد سوز پنهان مانده در سازم که یک شب با گریه در چشمانه گریانت بخوانم یادش بخیر اون روزگار فصل قشنگ کودکی عروسکها زنده بودند قبیله ای عروسکی...

گذشت آن شبهاي پر از گريه و زاري
کمي دلم آرامتر شده
فراموشت نکرده ام ، مدتي قلبم از غمها رها شده
شب هاي تيره و تار من
مدتي بيش نيست که ميگذرد از آن روز پر از غم
به ياد مي آورم حرفهايت را
باز هم گذشته ها ميسوزاند اين دل تنهايم را

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....








